برف دلتنگی...
کاش اینجا هم برف میومد
بعد اگه میپرسیدن چرا اشتباه کردی
میگفتم سرم تو برفا بود(مثل کبک)
چقدر فکر کنم
چقدر...؟!![]()
تنها شادی زندگی ام این است که هیچکس نمی داند چه اندازه غمگینم...
کاش اینجا هم برف میومد
بعد اگه میپرسیدن چرا اشتباه کردی
میگفتم سرم تو برفا بود(مثل کبک)
چقدر فکر کنم
چقدر...؟!![]()
من چه تلخم امروز...
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده از دست کسی که
زندگی را جز با او و برای او نمیخواهی...
(اون کسی که توی نظرات خصوصی و بدون نام برام شعر میذاره لطفا خودشو معرفی کنه،باور کنید من ادم منطقی هستم!)
نمی دونم شاید من ادمیم که زندگی روی بدشو بهم نشون داده.هر جا رو نگاه میکنم به هر چی فکر می کنم هر چقدر که تلاش میکنم همه چیز بدتر میشه.فقط امیدم به خداست!
این روزا همه چیز تو ذهن و زندگیم به هم ریخته.میام اینو درست کنم اون خراب میشه و بلعکس!
به معنای واقعی تنهام
هر وقت اعتماد کردم بیشتر از دفعه قبل ضربه خوردم
کاش تموم شه این روزا![]()
امروز یه نفرو کشتم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تو دلم!
چند روز پیش داشتم برای یه کوچولوی ۵ ساله داستان تعریف می کردم که بخوابه.پیش خودم گفتم یه داستان آموزنده براش بگم.
شروع کردم به تعریف کردن داستان یه مورچه که تلاش می کرد یه دونه رو ببره تو لونه شون و بقیه مورچه ها تشویقش می کردن.
کوچولو هم وسط داستان از من میپرسید که مورچه ها سوت هم میزدن؟ هورا هم میکشیدن... و جواب من بله بود و کوچولو با تعجب به بقیه داستان گوش می کرد.
داستان که تموم شد یهو با هیجان گفت:می دونی من از داستانت چی فهمیدم؟ منم با خوشحالی گفتم:چی فهمیدی؟ اونم گفت: فهمیدم که مورچه ها حرف می زنن..!
بعدشم رفت تا یه مورچه پیدا کنه و صداشو بشنوه!
قیافه ی وا رفته ی من دیدنی بود!
دیگه به این نتیجه رسیدم بهتره منم مثل خیلیای دیگه تو فکر مدل مانتو و رنگ فرنچ ناخونام باشم تا این همه فکرای مسخره.نمی دونم شما تا حالا موی سفید داشتین؟ وقتی اولین موی سفیدمو دیدم اشک تو چشام جمع شد.با یه حساب سر انگشتی به این نتیجه رسیدم که خیلی زود پیر شدم. البته هنوز زیاد نشدن(یعنی کسی نمیتونه ببیندشون) میدونم دلم خیلی بیشتر پیر شده.انقدری که دلش خواسته سن و سالشو بریزه بیرون.بیچاره که دل من شده.ولی من تو اهدا ثبت نام کردم.یعنی دلم این شانسو داره که مال یکی دیگه باشه...
خوش به حالش!
دیگه صبر و طاقتم تموم شده.روزهای مثل همدیگه بدون هیچ تغییری! حتی اگه قشنگترین روزهای عمرم بودن بازم تکرارشون خسته کننده بود...خسته کننده! چه برسه به این روزای...
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که میگذرد
(تلقین/قیصر امین پور)
از خودم می پرسم: تو چرا به دنیا اومدی؟
اشکامو پاک می کنم و میگم: که بمیرم
بعضیا چرا انقدر بی رحمن.من واقعا کسی رو مجبور نکردم که تولدمو بهم تبریک بگه! ولی اون کسی که فکر میکردم با تبریکش خوشحالم میکنه حسابی حالمو گرفت.چه تبریکی بود...با یه عالمه طعنه و کنایه...
بعد از این همه وقت که سعی کرده بودم گریه نکنم ، اون، اشکمو در آورد.
خودشم نمیدونه؛ آخ که اگه بفهمه چقدر خوشحال میشه.
حالا بیشتر از همیشه مطمئن شدم با روندنت از کنارم چه کار خوبی کردم...
جمعه 29 مرداد ماه، من 20 سالم تموم میشه...
نمیدونم خوشحالم یا ناراحتم ولی حسابی خدا رو شکر می کنم که تنم سالمه...
می خوام اینجا به خودم قول بدم که از این به بعد فقط وقت خوشحالیام گریه کنم.دیگه هیچکس نمیتونه اشک منو در بیاره...
...تولدم مبارک...
خیلی خوب یادمه روزی که این وبلاگو درست کردم یکی از روزای اسفند 86 بود.حال خوبی نداشتم. مگه میشه اون روزا رو یادم بره...!
چند روز پیش بود که تو ای-میلم پسورد این وبلاگو دیدم.یه جورایی فراموشش کرده بودم. میخوام دوباره بنویسم.یه دستی به سرو روش کشیدم یه جورایی تازه بشه.
وقتی پستهای وبلاگو میخوندم تموم اون روزایی که شاید یه جورایی ارزو میکردم زودتر تموم بشن برام تداعی شدن و دوستای عزیزی که از طریق این وبلاگ باهاشون اشنا شده بودم.
یه سری کامنتها توی وبلاگ بود واسه شهریور 87 که تائید نشده بودن.
امیدوارم این دفعه که برگشتم بتونم تا آخرش بمونم.
راستی سمیرا جونم تولدت مبارک!
امروز روز تولد امام دوازدهم مسلمانان هست.ما هم نذری داشتیم.
یه جورایی امروز عید بود. ولی هنوزم واسه من همه روزا مثل همدیگه هستن.
سعی میکنم زود به زود آپ کنم.
تا پست بعدی به خدا میسپارمتون
"گم" شدن را حدي است.حواست را که به کار گيري پيدا ميشوي.
پيدا شدن دوباره با تلنگري,شده با وزوز مگسي اتفاق ميافتد و تو دوباره بر ميگردي.
در سرزمين گم شدگان مقياسي براي اندازه گيري نيست.انجا نمي داني دوري يا نزديک,کمي يا زياد,کوچکي يا بزرگ؟حتي کلمه ي سرزمين را جدي نگير. چون تورا به ياد مرز مي اندازد و انجا مرزي ندارد.
کلمات اينجا معني دارند و انجا فقط ,هستند. انجا بي جاست.
کجا مي خواهي بروي پرسشي بي معني است.با چه کسي ملاقات ميکني هم همين طور. و من اينم کسي که در گم شدن خيال خود زندگي ميکنم.
عالمي دارد جدا از عالم هاي ديگر
مي توان در اين عالم زندگي کرد همان طور که دوست داريم.مي توان در اين عالم هر چه که خواست داشت..
ولي صد حيف که زندگي در اين سرزمين خيال فقط براي چند ثانيه است........
پياده رو ی شلوغ
با عابراني که هيچکدام
تو را نمي فهمند
...
آي زندگي!...
مانده نگاهم به دل پنجره
تر شده از هجرت تو خاطره
کوچه پر از حسرت پروانگیست
خانه تهی از نفس زندگیست
بی تو دلم نیمه شبی سوی دشت
پر زد و آواره شد و برنگشت
لذت بیداری یلدا تویی
تازه ترین رنگ تمنا تویی
چشم تو آغاز پریشانیم
هجرت تو علت ویرانیم
گرد سفر بر سر و رویت نشست
عهد تو و حرمت دل را شکست
گفته ولی دست بد سرنوشت
وعده دیدار من و تو بهشت

خیلی دیر اومدم.این روزا انقد حس عجیبی دارم که طاقت فکر کردن به هیچیو ندارم. رویا میگه چون یه مدت برای رسیدن به یه هدف تلاش کردی و الان بیکاری اینجوری شدی.
تنها کاری که این روزا میکنم فقط نقاشی کشیدنه.دو روز در هفته هم کلاس میرم فقط برای پر کردن وقتم.
داشتم وسائلمو جمع میکردم که چشمم خورد به یه دفتر که خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم. وقتی بازش کردم تو اخرین صفحش این مطلبو شعرو نوشته بودم.نمیدونم تو چه حسی بودم وبر خلاف همیشه که زیر نوشته هام تاریخ میزنم حتی تاریخ هم نداشت.ولی یه جورایی حرف الانم هم هست. شاید نیمه ی گمشده ی من اینه است...
اینبار پخته تر شده ام. فقط قهر میکنم.بدون هیچ صدایی و فریادی.
همه بر گلویشان بغض می نشیند و من بر قلبم.
و اینگونه است که هیچ اشکی از چشمان نمی آید از روزی که عهد کرده ام از درون قلبم و ذهنم چیزی بر کسی نگویم.
تاپ و تاپ قلبم و فشاری که نمی گذارد زندگی کنم.گاهی می اندیشم مرا روز اسایش کی خواهد آمد.
چه روزی میتوانم از دردهای درون دلم با کسی سخن گویم. میدانم هیچ کسی نخواهد بود که بتواند لمس کند اشکهایی که دیده نمی شوند. می دانم باید غمگین ترین اواز دنیا تا ابد درون گوشم صدا کند
آری منم تنهاترین تنها...
خالی ام از ترانه ها و گریه ها
حنجره ام صدای سکوت می دهد
به وسعت پوچها عمیقانه می اندیشم
نهایت تنهایی ام را در لفافه ی سکوت می پیچم و
فقط آه است که می شکند
تنها ترانه ی تنهایی ام را
خیلی زودتر اینا میخواستم آپ کنم ولی مطلب خاصی نداشتم تا اینکه چشمم خورد به این شعری که امروز میخوام بذارم براتون. خودم که خیلی دوست دارم و هر وقت میخونمش برام تازگی داره.
بعدها از فروغ فرخزاد
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستان غبار آلود و دود
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ،دیروزها
بعد من ناگه به یک سو می روند
پرده های تیره دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزد
روز کاغذها و دفترهای من
میرهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور پنهان می شود
می شتابد از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شوید از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
در دور دست بعید،جایی میان تابش طلاثی آفتاب جایگاه عالیترین آرزوهای نهانم است.
ممکن است به آنها دست نیابم،اما می توانم جستجو یشان کنم و نظاره گر زیباییشان باشم، حتی باورشان داشته باشم و سعی ام پی گرفتنشان باشد...
سلام
من برگشتم با یه عالمه اتفاقات خوب و بد و حرفهای نگفته.
امروز نسبتا روز خوبی بود.صبح زود بیدار شدم و رفتم کنکورمو دادمو گذشته از معده دردهای عصبی همیشگی و خواب الودگی وقت جواب دادن سوالای ریاضی ،کنکور خوبی بود. البته نه همه اش.طبق معمول همیشه عمومی ها رو کم زدم ولی تلافیشو توی اختصاصیها دراوردم. هر چند بقیه ی هم رشته ایهام میگفتن سخت بوده و برای منی که از 70 سوال 63 تاشو جواب دادم یه جور قوت قلب بود. ولی یه مقدار استرس دارم و میدونم این حالت باقی میمونه تا روز اعلام نتیجه ها.
از اتفاقات خوب این دوران هم این بود که یکی از بهترین دوستام رو بعد از 4 سال دوباره پیدا کردم.اونم جایی که اصلا فکرشو نمیکردم.
خیلی دلم میخواسن تو این مدت آپ کنم ولی تمام تمرکزم سر درسم بود و الان مثل یه زندانی میمونم که از قفس آزاد شده باشه و سعی میکنم زود به زود آپ کنم.
اینم یه شعر از خودم(البته اگه بشه اسمشو شعر گذاشت) که روی حس و حالی که موقع کنکور داشتم و فکر و خیالات اون موقع نوشتمش.
معلق میان زمین و آسمان
و صندلی هایی که تا بی نهایت می رفتند
صدای کاغذها
و کاغذی که بیشتر از همه سفید بود
دقیقه های تکراری و خواب آلود
ساعتی که روی وقت انتظار خوابیده بود
صورت های رنگ پریده
و من خسته بودم
صندلی ها هنوز می رفتند
شعرهای ناتمام و فسیل عشقهای دبیرستانی
و معلمی که ناخنهایش را می جوید
و دخترکانی که لبخند را تقلب می کردند
سالها گذشته بود
زمان خواب و من هنوز به دنبال
کاغذی که بیشتر از همه سفید بود!
سلام
دلم خیلی خیلی براتون تنگ شده بود.میدونم خیلی دیر اومدم اخه کامپیوترم خراب شده بود
.الان هم اومدم که از همه خداحافظی کنم... نترسین
دوباره برمیگردم ولی تا مرداد ماه نمیام اخه 4 مرداد کنکور داریم. الان هم میخوام تا اون موقع فقط درس بخونم.
لطفا اگه وقت کردین و یادتون نرفت من و تمام پشت کنکوریها رو از دعای خودتون بی بهره نذارید.
فراموشم نکنید.
زود برمیگردم و وقتی که برگشتم یه تغییر حسابی توی وبلاگم میدم.
خدانگهدارتون باشه تا 5 مرداد...![]()
امروز میخوام یکی از شعرای جدیدمو براتون بذارم. اولش نخواستم اینو بذارم ولی توی یه حسی قرار گرفتم که اینو انتخاب کردم.
منتظر نظرات خوب و راهنمایی هاتون هستم.
چند وقتی ست که تو گذشته ای
ماهی ، شاید ماه ها
اما
من هنوز سردرگم لحظه هایی هستم
که معصومانه برای تو ساخته بودمشان
من هنوز این روزها
شعرهای می گویم که هیچ قافیه ای ندارند
لحظه هایی را سر می کنم با خیال دروغ بودن
دروغ بودن آنچه اتفاق افتاد
ساعت ها به این فکر میکنم که تو بازگشته ای
و همه چیز فقط امتحانی مسخره بود
اما من هنوز
چشمانم را که می بندم
شبهای تابستان به یادم می آید
من هنوز لحظه ی دیداری
که هرگز نخواهد رسید را
بارها و بارهاو
بارها
مجسم میکنم
کجا تورا بیابم
که جایی غیر از محالترین آرزوهایم نباشد
تو دیگر بر کسی دیگر تعلق داری
و از تو برای من رویایی مانده
و حسرت وفاداری ات
بر پیمانی که پوسید
ماه ها از گذشتن تو
می گذرد...

خدایا در این گوشه ی تنهایی هایم، کسی را می خوانم که روزی آنچنان دوست می داشتمش که تو اورا از من گرفتی. خدایا، ای کسی که گفتی من تمام بنده هایم را به یک اندازه دوست میدارم،اکنون که من بی پناه به درگاهت آمده ام مرا بپذیر.
این روزها پرم از سوالهایی که هیچ جوابی ندارند. پرم از لحظه های تلخی که طعمشان هیچگاه از دهانم بیرون نمیرود. راست گفته اند دنیا زیادی بزرگ است. هر کسی را که دوست داری خیلی زود از دستش می دهی.
به یاد می آورم لحظه هایی که از عطش عشق قلبم می تپید ولی اکنون از آتش نفرت سرتا پایم می لرزد.
خدایا، بیزارم از عشق. بیزارم از دوست داشتن. از این کلمات بی سر و ته که فقط قافیه و ردیف شعرهای عاشقانه اند و حتی قصه ها و افسانه ها هم دروغ اند. به هر کدامشان نگاه کنی آخرش عشق نابود می شود.
توی این دنیای بزرگ که حتی پلک زدن بر اساس قانون است پس عشق چه جایی دارد؟
خدایا چرا؟ من کی جواب سوالاتم را خواهم گرفت؟
این روزها فقط این ارزو در دلم موج میزند تا کسی را که این همه نفرت را به جانم ریخت را ببینم و تمام سوالاتم را از او بپرسم ولی افسوس!
خدایا دیگران فقط سرزنش می کنند، تو بگو چه کنم؟
با این بی قراری ، با این سرخوردگی، با این شکست...
خدایا آرزو می کنم این لحظه ها هر چه زودتر بگذرد. میخواهم فرار کنم. از این حس حماقتم و از این آگاهی که می دانم فریب خوردم.
خدایا کاش بهار نیاید. من طاقت سال جدید را ندارم. هر چه می اندیشم هیچ کاری در سال گذشته نکرده ا م. حتی درست نفس نکشیده ام.
تمام این لحظات و ثانیه ها این شعر فروغ زیر لبم زمزمه میشود،
دل گمراه من چه خواهد کرد،
با بهاری که می رسد از راه
خدایا از خودت می خواهم، به من صبر عطا کنی تا تحمل این مصلحت تورا داشته باشم و
از تو سپاسگذارم که چهره ی واقعی اطرافیانم را نشانم دادی...
![]()
سلام
این اولین آپم توی این وبلاگه. خواستم از شعرهای خودم بذارم ولی چون اسم وبلاگ(قیر شب) از یکی از شعرای سهراب سپهری بود تصمیم گرفتم که یکی از شعرای اونو بذارم. شعری که من عاشقشم.
ماه بالای سر آبادی است ،
اهل آبادی در خواب.
روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم.
باغ همسایه چراغش روشن،
من چراغم خاموش.
ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه ی آب.
غوک ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی.
کوه نزدیک من است: پشت افراها، سنجدها.
و بیابان پیداست.
سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست.
سایه هایی از دور، مثل آب، مثل آواز خدا پیداست.
نیمه شب باید باشد.
دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبی نیست، روز آبی بود.
یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم.
یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم،
طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب.
یاد من باشد، هر چه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم.
یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد.
یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است.